تبليغاتX
مهرگان
گر بخندي دنيا با تو مي خندد
و اگر گريه كني،تنها گريه خواهي كرد.
زيرا زمين پير و اندوهگين بايد شادماني را امانت بگيرد،
در حالي كه به قدر كافي در گير مشكلات خويش است.
آواز بخوان؛تپه ها به تو پاسخ خواهند گفت.
آه بكش؛در هوا محو خواهد شد.
انعكاس ها به صداي شادي محدود مي شوند.
اما از صداي دغدغه ها پس نشيني مي كنند.
شادي كن،مردم به سوي تو جذب مي شوند،
اندوهگين باش بر مي گردند و مي روند.
آنان شادي كامل و تمام عيار تو را مي طلبند،
اما به غم و اندوه تو نياز ندارند.
خوشحال باش،دوستان زيادي گرد مي آوري،
غمگين باش همه را از دست خواهي داد.
كسي نيست كه جام شراب تو را رد كند.
اما صفراي زندگي را بايد تنها نوش كني.
سور بده،سالن هايت مملو از جمعيت مي شوند،
امساك كن؛جهان بي تفاوت از كنارت خواهد گذشت.
موفق باش و ايثار كن،تا در پناه آن زندگي كني
هيچ كس نمي تواند در واپسين دم حيات ياريت كند
براي اعيان و اشراف كه در صف طولاني ايستاده اند،به اندازه كافي جا هست
اما ما بايد يكي يكي از ميان راهروهاي باريك درد و رنج گذر كنيم.
              
                               
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:32  توسط ساده  | 

غم را ديدم كه پياله اي پر از غصه سر مي كشيد،
صدايش كردم و گفتم:
شيرين است.اين طور نيست؟
با ترشرويي پاسخ داد:
تو با اين دخالت،كسب و كارم را از رونق انداختي؛چگونه مي توانم از اين پس اندوه را به تو بفروشم؟
در حالي كه مي داني غم موهبت است نه مصيبت...

                        (جلال الدين رومي)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:20  توسط ساده  | 

از دوستم خشمگين بودم
خشم خود را شجاعانه با او در ميان گذاشتم
خشم من فرو نشست و آرام شد
از دشمن خود خشمگين بودم
اين خشم را در اعماق ضمير خود بر هم انباشتم،اين خشم اوج گرفت و تمام جسم و جان مرا تسخير كرد

هر صبح و شب،لرزان و هراسان نهال خشم را با اشكهايم آبياري كردم
و با لبخندهاي ظاهري و فريبكارانه بر اين نهال نور تاباندم.

و شب و روز رشد كردتا اين كه روزي به ثمر نشست و يك سيب نوراني بر روي آن ظاهر شد
و دشمن من اين سيب را كه مي درخشيد مشاهده كرد
و او مي دانست كه اين سيب از آن من است

وقتي شب چون ابري سياه همه جا را در بر گرفت، او براي دزدي به باغ من آمد
صبح با خوشحالي ديدم كه ذشمن من در زير درخت درازكش افتاده است.

                                          ***ويليام بليك***
ويليام بليك،شاعر،حكاك،نقاش و عارف انگليسي بود و اشعارش بيشتر به خاطر عرفاني بودن و نشانه هاي پيچيده اش شهرت يافت.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:16  توسط ساده  | 

و اين است حرف دل ساده!!!

...گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانه اي
اما بسان بازپسين پرسشي كه هيچ
ديگر نه پرسشي است از آن پس نه پاسخي؛
چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود؛
از آشيان ساده روحي فرشته وار؛
كز روشني چو پنجره اي از بهشت بود؛
خنديد با ملامت،با مهر،با غرور
با حالتي كه خوشتر از آن كس نديده است
كاي تخته سنگ پير!
آيا دگر فسانه به پايان رسيده است؟
.
.
چشمم پريد ناگه و گوشم كشيد سوت
خون در رگم دويد

امشب صليب رسم كنيد اي ستاره ها!
برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت
گويي شنيدم از نفس گرم اين پيام
عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود
اما دريغ كاين دل خوشباورم هنوز
باور نكرده بود؛
كآورده را به همره خود باد برده بود
گويي خيال بود،شبح بود،سايه بود
يا آن ستاره بود كه يك لمحه زاد و مرد
چشمك زد و فسرد
لشگر نداشت در پي تنها طلايه بود
.
.
اي آخرين دريچه زندان عمر من!
اي واپسين خيال شبح وار سايه رنگ!
از پشت پرده هاي بلورين اشك خويش
با ياد دلفريب تو بدرود مي كنم
روح تو را و هرزه درايان پست را
با اين وداع تلخ ملولانه نجيب؛
خشنود مي كنم
احساس مي كنم كه ملولي ز صحبتم
آن پاكي و زلالي لبخند در تو نيست
و آن جلوه هاي قدسي ديگر نمي كني
مي بينمت ز دور و دلم مي تپد ز شوق
مي بينيم برابر و سر بر نمي كني
.
.
اين رنج كاهدم كه تو نشناختي مرا
در من ريا نبود،صفا بود هر چه بود
باور نمي كنم كه تو باور نمي كني
.
.
اين سرگذشت ليلي و مجنون نبود
حتي نبود قصه يعقوب ديگري
اين صحبت دو روح جوان از دو مرد بود
يا الفت بهشتي كبك و كبوتري
اما چه نادرست در آمد حساب من!
از ما دو تن يكي نه چنين بود اي دريغ
غمز و فريبكاري مشتي حسود نيز
ما را چو دشمني به كمين بود اي دريغ
.
مسموم كرد روح مرا بي صفاييت
بدرود اي رفيق مي و يار مستي ام!
من خردي تو ديدم و بخشايمت به مهر
ور نيز ديده اي تو ببخشاي پستي ام
.
من ماندم و ملال و غمم رفته اي تو شاد
با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است
اي چشمه جوان!
گويا دگر فسانه به پايان رسيده است ....

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط ساده  | 

وقتی واژه ی خدا را بر زبان می رانی گویی به چیزی دور و دست نیافتنی اشاره می کنی.

و قرنهاست که می گویند <<خدا چیزی در آن بالا؛در آسمان دور دور است>>.اما وقتی می گویی عشق،به چیزی اشاره می کنی که بسیار به قلب نزدیک است.

مبلغان همواره کوشیده اند که ثابت کنند؛خدا در دور دست هاست،زیرا اگر این گونه باشد آنان می توانند خود را نماینده و واسطه ی او معرفی کنند.

وقتی واژه ی خدا را به کار می بری،گویی از یک شخص سخن می گویی.خدا محدود و معین می شود.اما <<عشق>> یک شخص نیست.یک کیفیت،یک حضور،یک بوی خوش است.نه بوی خوش یک گل؛بلکه بسیار نامحدودتر و نامتناهی تر و بی کران تر...

وقتی می گویی <<خدا>> به تو احساس ناتوانی دست می دهد و می گویی:چه کار کنم؟؟؟

اما زمانی که کار عشق در میان است می توانی کاری در مورد آن انجام دهی.طبیعت ذاتی تو عشق ورزیدن است...

مسیح می گفت:((خدا همان عشق است.)) من می گویم:((عشق همان خداست!)).

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:26  توسط ساده  | 

دو جاده جنگلي از هم جدا مي شدند.
و متاسفانه گذر از هر دو ممكن بود.
و در مقام رهگذر مدتها ايستادم.
تا در حد ممكن ببينم اين دو در كجا منشعب مي شوند.
آنگاه به راهي ديگر به همان زيبايي نگاه كردم.
و شايد بتوان گفت كه اين راه بهتر بود.
زيرا علف با پوشش سبزش منظره دلنشيني را به وجود آورده بود.
در آن صبح برگ ها به به طور يكنواخت بر روي هر دو مسير آرام گرفته بودند كه نشان مي داد هنوز كسي بر روي آن قدم نگذاشته است.
اوه؛من اولي را براي روزي ديگر نگاه داشتم.
گرچه مي دانستم كه چگونه يك راه به راهي ديگر منتهي مي شود.
و ترديد داشتم كه مي توانم از ان بازگردم.
من با آه و حسرت از اين مطلب ياد خواهم كرد.
در جايي كه قرن ها و فرسنگ ها با اينجا فاصله دارد:
دو جاده جنگلي از هم جدا مي شدند و من...
من جاده اي را كه كم گذر بود برگذيدم.
و تمام تفاوت ها ناشي از اين انتخاب بود.

                
                                                         (رابرت فراست)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:13  توسط ساده  |