...گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانه اي
اما بسان بازپسين پرسشي كه هيچ
ديگر نه پرسشي است از آن پس نه پاسخي؛
چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود؛
از آشيان ساده روحي فرشته وار؛
كز روشني چو پنجره اي از بهشت بود؛
خنديد با ملامت،با مهر،با غرور
با حالتي كه خوشتر از آن كس نديده است
كاي تخته سنگ پير!
آيا دگر فسانه به پايان رسيده است؟
.
.
چشمم پريد ناگه و گوشم كشيد سوت
خون در رگم دويد
امشب صليب رسم كنيد اي ستاره ها!
برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت
گويي شنيدم از نفس گرم اين پيام
عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود
اما دريغ كاين دل خوشباورم هنوز
باور نكرده بود؛
كآورده را به همره خود باد برده بود
گويي خيال بود،شبح بود،سايه بود
يا آن ستاره بود كه يك لمحه زاد و مرد
چشمك زد و فسرد
لشگر نداشت در پي تنها طلايه بود
.
.
اي آخرين دريچه زندان عمر من!
اي واپسين خيال شبح وار سايه رنگ!
از پشت پرده هاي بلورين اشك خويش
با ياد دلفريب تو بدرود مي كنم
روح تو را و هرزه درايان پست را
با اين وداع تلخ ملولانه نجيب؛
خشنود مي كنم
احساس مي كنم كه ملولي ز صحبتم
آن پاكي و زلالي لبخند در تو نيست
و آن جلوه هاي قدسي ديگر نمي كني
مي بينمت ز دور و دلم مي تپد ز شوق
مي بينيم برابر و سر بر نمي كني
.
.
اين رنج كاهدم كه تو نشناختي مرا
در من ريا نبود،صفا بود هر چه بود
باور نمي كنم كه تو باور نمي كني
.
.
اين سرگذشت ليلي و مجنون نبود
حتي نبود قصه يعقوب ديگري
اين صحبت دو روح جوان از دو مرد بود
يا الفت بهشتي كبك و كبوتري
اما چه نادرست در آمد حساب من!
از ما دو تن يكي نه چنين بود اي دريغ
غمز و فريبكاري مشتي حسود نيز
ما را چو دشمني به كمين بود اي دريغ
.
مسموم كرد روح مرا بي صفاييت
بدرود اي رفيق مي و يار مستي ام!
من خردي تو ديدم و بخشايمت به مهر
ور نيز ديده اي تو ببخشاي پستي ام
.
من ماندم و ملال و غمم رفته اي تو شاد
با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است
اي چشمه جوان!
گويا دگر فسانه به پايان رسيده است ....
.
.
.
انسان بودن به معنای تردید داشتن و با این حال به راه خود ادامه دادن است.