و اين است حرف دل ساده!!!

...گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانه اي
اما بسان بازپسين پرسشي كه هيچ
ديگر نه پرسشي است از آن پس نه پاسخي؛
چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود؛
از آشيان ساده روحي فرشته وار؛
كز روشني چو پنجره اي از بهشت بود؛
خنديد با ملامت،با مهر،با غرور
با حالتي كه خوشتر از آن كس نديده است
كاي تخته سنگ پير!
آيا دگر فسانه به پايان رسيده است؟
.
.
چشمم پريد ناگه و گوشم كشيد سوت
خون در رگم دويد

امشب صليب رسم كنيد اي ستاره ها!
برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت
گويي شنيدم از نفس گرم اين پيام
عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود
اما دريغ كاين دل خوشباورم هنوز
باور نكرده بود؛
كآورده را به همره خود باد برده بود
گويي خيال بود،شبح بود،سايه بود
يا آن ستاره بود كه يك لمحه زاد و مرد
چشمك زد و فسرد
لشگر نداشت در پي تنها طلايه بود
.
.
اي آخرين دريچه زندان عمر من!
اي واپسين خيال شبح وار سايه رنگ!
از پشت پرده هاي بلورين اشك خويش
با ياد دلفريب تو بدرود مي كنم
روح تو را و هرزه درايان پست را
با اين وداع تلخ ملولانه نجيب؛
خشنود مي كنم
احساس مي كنم كه ملولي ز صحبتم
آن پاكي و زلالي لبخند در تو نيست
و آن جلوه هاي قدسي ديگر نمي كني
مي بينمت ز دور و دلم مي تپد ز شوق
مي بينيم برابر و سر بر نمي كني
.
.
اين رنج كاهدم كه تو نشناختي مرا
در من ريا نبود،صفا بود هر چه بود
باور نمي كنم كه تو باور نمي كني
.
.
اين سرگذشت ليلي و مجنون نبود
حتي نبود قصه يعقوب ديگري
اين صحبت دو روح جوان از دو مرد بود
يا الفت بهشتي كبك و كبوتري
اما چه نادرست در آمد حساب من!
از ما دو تن يكي نه چنين بود اي دريغ
غمز و فريبكاري مشتي حسود نيز
ما را چو دشمني به كمين بود اي دريغ
.
مسموم كرد روح مرا بي صفاييت
بدرود اي رفيق مي و يار مستي ام!
من خردي تو ديدم و بخشايمت به مهر
ور نيز ديده اي تو ببخشاي پستي ام
.
من ماندم و ملال و غمم رفته اي تو شاد
با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است
اي چشمه جوان!
گويا دگر فسانه به پايان رسيده است ....

.

.

.

 

این عشق!

وقتی واژه ی خدا را بر زبان می رانی گویی به چیزی دور و دست نیافتنی اشاره می کنی.

و قرنهاست که می گویند <<خدا چیزی در آن بالا؛در آسمان دور دور است>>.اما وقتی می گویی عشق،به چیزی اشاره می کنی که بسیار به قلب نزدیک است.

مبلغان همواره کوشیده اند که ثابت کنند؛خدا در دور دست هاست،زیرا اگر این گونه باشد آنان می توانند خود را نماینده و واسطه ی او معرفی کنند.

وقتی واژه ی خدا را به کار می بری،گویی از یک شخص سخن می گویی.خدا محدود و معین می شود.اما <<عشق>> یک شخص نیست.یک کیفیت،یک حضور،یک بوی خوش است.نه بوی خوش یک گل؛بلکه بسیار نامحدودتر و نامتناهی تر و بی کران تر...

وقتی می گویی <<خدا>> به تو احساس ناتوانی دست می دهد و می گویی:چه کار کنم؟؟؟

اما زمانی که کار عشق در میان است می توانی کاری در مورد آن انجام دهی.طبیعت ذاتی تو عشق ورزیدن است...

مسیح می گفت:((خدا همان عشق است.)) من می گویم:((عشق همان خداست!)).

استقلال

دو جاده جنگلي از هم جدا مي شدند.
و متاسفانه گذر از هر دو ممكن بود.
و در مقام رهگذر مدتها ايستادم.
تا در حد ممكن ببينم اين دو در كجا منشعب مي شوند.
آنگاه به راهي ديگر به همان زيبايي نگاه كردم.
و شايد بتوان گفت كه اين راه بهتر بود.
زيرا علف با پوشش سبزش منظره دلنشيني را به وجود آورده بود.
در آن صبح برگ ها به به طور يكنواخت بر روي هر دو مسير آرام گرفته بودند كه نشان مي داد هنوز كسي بر روي آن قدم نگذاشته است.
اوه؛من اولي را براي روزي ديگر نگاه داشتم.
گرچه مي دانستم كه چگونه يك راه به راهي ديگر منتهي مي شود.
و ترديد داشتم كه مي توانم از ان بازگردم.
من با آه و حسرت از اين مطلب ياد خواهم كرد.
در جايي كه قرن ها و فرسنگ ها با اينجا فاصله دارد:
دو جاده جنگلي از هم جدا مي شدند و من...
من جاده اي را كه كم گذر بود برگذيدم.
و تمام تفاوت ها ناشي از اين انتخاب بود.

                
                                                         (رابرت فراست)

از: موآدمولر
افسوس براي آن دختر،افسوس براي آن قاضي
يكي خانه دار زحمتكش،و آن ديگري ثروتمندي غمگين،
خدا به هر دوي آنان رحم كند و خدا ما را نبز مشمول لطف و رحمتش قرار دهد.
كه بيهوده خوابهاي دوران شباب و جواني را در ذهن مان زنده مي كنيم.
غم انگيز ترين كلماتي كه تا كنون از زبان يا قلمي جاري شده اين است:ايكاش اين چنين بود!
بسيار خوب!براي همه ما،اميد،دور از چشمان فيزيكي مان،در گوري عميق مدفون است؛
و چه بسا روزي فرشتگان سنگ مزارش را بردارند.

                            (جان گرين ليف ويتير)

نیروی عشق

روزي،پس از آن كه ما بر بادها،امواج،جزر و مد و نيروي ثقل زمين حاكم شديم،نيروي عشق را نيز براي خدا مهار خواهيم كرد.
آنگاه براي دومين بار در طول تاريخ جهان
انسان آتش را كشف خواهد كرد.

                     (پيرتيل هارد دچاردين)
پيرتيل هارد دچاردين،كشيش،دانشمند و فيلسوف فرانسوي تمام طول عمر در جهت تفسير مسيحيت در پرتو كمال كوشيد.او ماده و روح را دو مؤلفه متمايز يك عنصر كيهاني تلقي كرد و تضادي بين اين دو نديد

خدا و شیطان

<<آیا شیطان وجود دارد؟آیا خدا شیطان را خلق کرد؟>>

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردان را به چالش ذهنی کشاند.

<<آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد را خلق کرده؟>>

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرده.

استاد گفت:اگر خدا همه چیز را آفریده پس شیطان را هم خلق کرده است.چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر خود ماست خدا نیز شیطان است.

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.استاد با رضایت ار خودش خیال کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

استاد می توانم ار شما سوالی بپرسم؟

استاد:البته

شاگرد ایستاد و پرسید:استاد!سرما وجود دارد؟

استاد:این چه سوالی است؟البته که وجود دارد.آیا تا کنون حسش نکرده ای؟

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت:در واقع سرما وجود ندارد.مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت همها نبودن گرماست.هر موجود یا شی را وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد می توان مطالعه یا آزمایش کرد.صفر مطلق نبود کامل گرماست.این کلمه(سرما)زا برای بشر برای این که از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرده اند.

شاگرد ادامه داد:استاد!تاریکی وجود دارد؟

استاد:البته که وجود دارد.

شاگرد:دوباره اشتباه کردید آقا!تاریکی وجود ندارد.تاریکی در حقیقت نبودن نور است.نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد اما تاریکی را نمی توان.در واقع می توانم نور را به رنگ های جداگانه مطالعه و اندازه گیزی کرد اما تاریکی را نمی توان.شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟

در آخر مرد جوان از استاد پرسید:آقا!شیطان وجود دارد؟

این بار استاد زیاد مطمئن نبود و پاسخ داد:البته همهن طور که قبلا گفتم ما او را هر روز می بینیم.او هر روز در مثال هایی در رفتارهای غیر انسانی بشر دیده می شود.تمام جنایات و خشونت های سراسر دنیا نمایانگر شیطان است.

شاگرد پاسخ داد:شیطان وجود ندارد.شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست.درست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای است که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.خدا شیطان را خلق نکرد.شیطان زمانی حاضز است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضز نبیند.مثل سرما که وقتی اثزی از گرما نیست وجود دارد و تاریکی که در نبود نور می آید.

آن مرد جوان کسی جز* آلبرت انیشتین* نبود.